خشونت عليه زن، فراسوى مرزها

اين مطلب براى اولين بار در همبستگى ماهانه شماره ١٠١ بچاپ رسيده است.

روى صندلى بحالت کز کرده اى نشسته بود. شانه هايش بجلو خم بود و سرش را پائين انداخته بود و زمين جلو پايش را نگاه مى کرد. پاهايش را زير صندلى جمع کرده و بازوان نحيفش را دور بدنش جمع کرده بود. هرچند وقت يکبار مانند کسى که از چيزى چندشش مى شود بدنش با ارتعاش خفيفى تکان ميخورد. بچه کوچکى کنار پايش با چند تکه لگوى پلاستيکى بازى ميکرد و هر از چند گاهى سرش را بلند کرده و توى صورت مادرش نگاه ميکرد و صدائى بچگانه از گلويش خارج مى کرد. خانم پليس مامور رسيدگى به پرونده مختصرى از ماجرا را براى من توضيح داد که در جريان قرار بگيرم. خشونت خانوادگى، ايشان از همسرش شاکى هستند. توضيح زيادى لازم نبود، ميدانستم، از همان اولين لحظه ميتوانستم حدس بزنم. منيژه تمام علائم زنان کتک خورده را داشت. طرز نشستن و جمع کردن بدن که انگار ميخواهد تا حد ممکن خود را کوچک و حتى ناپيدا کندکه بهانه اى براى کتک خوردن دست کسى ندهد. چهره دردمند و چشمان تيره اى که معلوم بود زمانى برق اميد و زندگى در آنها مى درخشيده است و اکنون با هر صدائى وحشتزده به در خيره ميشدند که مبادا شوهرش بيايد و او را به خانه برگرداند. حضور اين زن در آنجا و همه حرکاتش کارت شناسائى بود و من ميتوانستم از روى آن داستان زندگى منيژه و زهرا و فرشته و مينا و فرزانه و خيليهاى ديگر را بخوانم. بنا به گزارشات ارائه شده توسط وزارت کشور انگلستان خشونتهاى خانوادگى بيش از ٢٥ درصد کل جرائم گزارش شده در اين کشور را تشکيل مى دهند که نسبت به تمام جرائم ديگر درصد بسيار بالائى است. اين در حالى است که اين جرم کمتر از جرائم ديگر گزارش ميشود و خيلى از قربانيان آنرا تحمل کرده و هرگز آنرا جائى به ثبت نمى رسانند. طبق اين گزارشات در انگلستان هر ٢٠ ثانيه يکنفر و در آمريکا هر ٣٧ ثانيه يکنفر در خانواده مورد اذيت و آزار قرار ميگيرد که شمار زيادى از اين افراد را زنان تشکيل ميدهند. گفته ميشود هر کدام از اين قربانيان بطور متوسط ٣٥ بار در طول مدت ٧ سال مورد اذيت وآزار قرار ميگيرند که کبودى بدن و شکستن اندامها و حتى قتل از نتايج آن است.

بسيارى از زنانى که بالاخره تاب نياورده و به پليس مراجعه مى کنند سالها در اين مناسبات بسر برده اند و به دلائل زيادى آنرا تحمل کرده اند. دلائل اقتصادى، مناسبات اجتماعى، نگرانى از آينده بچه ها و کمبود اعتماد بنفس و ترس مانع از پاره کردن بندها و خارج شدن از اين مناسبات مى شود. در اثر کتک خوردنهاى مکرر و سرکوب و سرکوفت شديد فرد قربانى بمرور حس اعتماد بنفس و احترام بخود را کاملا از دست مى دهد و احساس ميکند بتنهائى قادر نخواهد بود گليم خود را از آب بکشد و ناچار تحمل مى کند.

در مورد زنان مهاجر و پناهنده اين مسائل ضربدر چند صد ميشوند و آنها را بکلى گرفتار ميکند. منيژه ميگفت: "در ايران که بودم کسى از من حمايت نمى کرد، نه قانون و نه خانواده، بنظر خيليها دعواى زن و شوهر و کتک خوردن زن امرى عادى بود. چاره اى نداشتم بايد تحمل ميکردم. وقتى هم اينجا آمديم غريب بودم و زبان بلد نبودم و ميترسيدم. کسى را نمى شناختم و با قوانين آشنا نبودم. رضا هم مرتبا مرا تهديد مى کرد که اگر اعتراض کنم مرا بلافاصله به ايران برخواهد گرداند. او حتى پاسپورت من و بچه را مخفى کرده بود."

منيژه با کوله بارى از آرزو راهى انگلستان شده بود. شوهرش که يکسال زودتر اينجا آمده و پناهندگى گرفته بود، به او قول داده بودکه ديگر او را نزند و با او و بچه مهربان باشد. "اما بمحض اينکه فهميد من ميخواهم درس بخوانم و زبان ياد بگيرم، دوباره به جلد سابقش برگشت. ميگفت فقط زنان فاسد به کالج ميروند. ميگفت نکند ميخواهم راه "پيکادلى" را پيدا کنم و وارد "بيزنز" شوم. باور کنيد مدتها طول کشيد که بدانم منظورش از "بيزنز" چيست و هنوز هم پيکادلى را نديده ام." (توضيح پيکادلى يکى از مراکز پر رفت و آمد شهر لندن است و خيلى از زنانى که در بازار سکس هستند در آن منطقه کار ميکنند)

چند ساعت بعد وقتى پليس از رضا همسر منيژه پرسيد که چرا پاسپورت زنش را مخفى کرده است جواب داد "او زن من است و دولت انگلستان بخاطر من به او ويزا داده است. او مجبور است يا با من بماند يا برگردد ايران"

منيژه ٦ ماه شکنجه را در سکوت تحمل کرده بود. همسرش بيشتر روزها مخصوصا روزهائى که سر و صورت زنش کبود و زخمى بود در را بروى او مى بست و او و بچه را در خانه زندانى ميکرد. کالج رفتن و درس خواندن همان روزهاى اول کاملا منتفى شد و هرنوع رفت وآمدى کاملا کنترل شده و تحت نظر خودش انجام ميشد. عاقبت هم وقتى که در جواب خواهش منيژه بجاى اينکه بچه را پيش دندانپزشک ببرد، روى دندان بچه ترياک گذاشت، منيژه تحملش طاق شد و به پليس مراجعه کرد.

"يکهفته بود ميگفتم دندان بچه درد مى کند اصلا اهميت نمى داد. ديشب براى اينکه درد او را تسکين دهد روى دندانش ترياک گذاشت. تمام دنيا جلوى چشمم سياه شد. در مورد خودم همه چيز را تحمل کرده بودم، اعتياد او را و خشونتش را و سرکوفتهايش را، اما نمى خواستم اين بچه هم از حالا بدبخت شود. هرچه باشد اين جامعه مثل ايران نيست و بايد قوانينى داشته باشد که از من دفاع کند"

اما منيژه حاضر نيست رسما از شوهرش شکايت کند و او را به دادگاه بکشاند. "ميترسم به فک و فاميلهايش در ايران بگويد و آنها هم با خانواده ام دعوا کنند. نگران خون و خونريزى هستم. خودت که ميدانى سنتها در آن جامعه چطور هستند. هميشه تقصير زن است و حالا هم که ميشنوند من رفته ام هزار تا حرف برايم در مى آورند. من فقط مى خواهم از او دور باشم. جائى که او نتواند مرا پيدا کند. لازم نيست به دادگاه برود. بگذار ماجرا از اين بزرگتر نشود و آبروى من هم از اين بيشتر نرود."

نتيجه اين ميشود که پرونده منيژه و همسرش جائى ثبت نخواهد شد والبته جزء آمار خشونتهاى خانوادگى بحساب نخواهد آمد و از همه مهمتر يک فرد مجرم مانند رضا ميتواند همچنان آزاد بگردد و بقول خودش "چيزى که زياد است زن است، به مادرم ميگويم يکى ديگر برايم پيدا کند". يعنى دخترى جوان که ميخواهد هر طور شده از جهنم ايران و جمهورى اسلامى خارج شود، حاضر خواهد شد با اين مرد ازدواج کند و به انگلستان سفر کند و آنوقت ماجراى غم انگيز منيژه بار ديگر تکرار خواهد شد.

مناسبات اجتماعى، حرف فک و فاميل و در و همسايه و سنتهاى عقب مانده و مردسالارانه موانع جدى هسنتد که خارج شدن از اين روابط خشن و غير انسانى را براى بسيارى از اين زنان مشکل و ناممکن مى کنند. با خارج شدن از ايران هرچند که قانونا آنها در موقعيتى بهتر قرار ميگيرند اما اين سنتها همچنان آنها را تعقيب و بر زندگيشان سنگينى ميکنند. زهرا يکى ديگر از زنانى که سالها از دست شوهرش کتک خورده بود و تحمل کرده بود، پرونده اى قطور از عکسهائى که پليس از زخمهايش گرفته بود درست کرده بود که "به خانواده او و خودم نشان دهم و بگويم چه بلاهائى بر سرم آورده است که باورم کنند و از اينکه از او جدا شده ام سرزنشم نکنند"

زهرا زنى ٣٥ ساله است و از ١٨ سالگى با شوهرش ازدواج کرده بود. شوهر او برخلاف رضا اهل اعتياد و بد مستى نبود و براى تامين خانواده اش سخت کار مى کرد. اما بشدت غيرتى و مردسالار بود و کوچکترين حقى براى زن قائل نبود. او يک جلد زرکوبى شده قرآن داشت که آنرا با احترام بالاى طاقچه نگه ميداشت و عادت داشت هر وقت زنش را ميزد و يا دخترش را مورد سوال جواب قرار ميداد که در مدرسه با کى رابطه دارد و چکار مى کند، قرآنش را از طاقچه بر ميداشت و آياتى چند از آنرا برايشان قرائت مى کرد که اعمالش را توجيه کند. در آخرين مورد ضرب و شتم که منجر به مراجعه زهرا و دخترش به پليس شد، زهرا کتاب قران شوهرش را پاره پاره کرده بود. خودش هم از اينکه اينکار را کرده است متعجب بود"نميدانم چرا اولين کارى که در دفاع از خودم کردم اين بود که قرآن را از روى طاقچه برداشته و آنرا تکه پاره کردم. شايد بخاطر اينکه کار ديگرى از دستم بر نمى آمد. بعدش البته بخاطر اينکار بيشتر کتک خوردم"

اين حرکت ناخودآگاه و سمبليک زهرا از نظر من کاملا قابل توضيح بود. کتاب قرآن و قوانين ضد زن اسلامى در طى سالها توجيه گر اعمال غير انسانى کسانى مانند شوهر او بوده اند. اين قوانين نه تنها خشونتهاى خانوادگى را توجيه کرده و مورد تائيد قرار ميدهند، بلکه خشونت عليه زنان در سطح قوانين و دولتى را هم رشد داده و تقويت مى کنند. همان اتفاقى است که در ايران و تحت قوانين اسلامى دارد مى افتد. به همين خاطر است که زنان ايرانى براى رهائى از جهنمى که در آن زندگى مى کنند لازم مى بينند ابتدا از شر جمهورى اسلامى خلاص شوند. بيخود نيست زنان نيروى اصلى و جلوى صحنه مبارزات مردم در ايران هستند.

زهرا و دخترش هنوز هم در پناهگاه زنان مخفى هستند. شوهرش بخاطر کتک کارى زن و دخترش و تهديد به کشتن آنها به زندان محکوم شد. جالب اين است که زهرا هنوز هم ماجرا را از خانواده خودش و شوهرش مخفى نگه داشته است و هر بار که با آنها تلفنى صحبت ميکند سعى مى کند، بهانه هائى جور کند که غيبت شوهرش را توجيه کند. "تلفنى نمى توانم همه چيز را توضيح دهم و مى دانم آنها قبل از هرچيزى جانب او را خواهند گرفت و خدا مى داند چه حرفهائى پشت سر من در خواهد آمد. هر وقت آنها را ديدم عکسها را نشانشان مى دهم و برايشان توضيح ميدهدم. شايد قانع شوند"

چنان اين مناسبات بر آنها سنگينى ميکند که بسيارى از اين قربانيان تا مدتها کماکان خود را مقصر مى دانند و ته دلشان از کارى که کرده اند مى ترسند. وحشت از اينکه پيدايشان خواهند کرد و آنها را خواهند کشت. وحشت از اينکه اقوامشان تاوان عصيان آنها را پس بدهند، وحشت از اينکه ديگر در ميان اجتماع و محيط خودشان پذيرفته نشوند و اسمشان لکه دار شود، ترس از نا امنى و نا روشنى آينده و عدم اطمينان به اينکه ميتوانند و ميشود روى پاى خودشان بايستند، تا سالها آنها را تعقيب کرده و آزارشان ميدهد. اين ترس واقعى است. کم نيستند دختران و زنان جوانى که بعد از ترک خانواده و مخفى شدن رد يابى شده و بقتل رسيده اند.

از طرف ديگر برخورد دوگانه قوانين دولتهاى غربى با کسانى که از کشورهاى غير اروپائى آمده اند، نسبيت فرهنگى و چشم پوشيدن بر خشونتهاى خانگى و تجاوز و کوتاه آمدن در مقابل جرائمى مانند قتلهاى ناموسى تحت نام احترام به فرهنگها، رها کردن قربانيان اين خشونتها که بتنهائى بار تمام مشکلاتشان را بردوش بکشند و عدم دخالت قانون و يا دخالت محتاطانه پليس در موارد گزارش شده، راه را بر زنانى که مى خواهند از اين مناسبات رها شوند مى بندد. اينان قربانيان خاموش نابرابرى، مرد سالارى، مذهب، سنتها و قوانين غير انسانى و راسيستى هستند که فريادشان در گلو خفه ميشود و آرزوها و روياهايشان بيرحمانه سرکوب ميشود.

بقول منصور حکمت "منشاء اين خشونت، دنيائى است که زن را در هزار و يک راه و رسم و قانون و سنت زمخت و ظريف، قابل ستم و کم ارزش تعريف کرده است و آگاهانه و عامدانه و در اغلب موارد به خشونت آميزترين شيوه ها راه رهائى زن و خروج او از موقعيت قربانى را سد ميکند" (زن در زندگى و مرگ، از فردريک وست تا آنتونى کندى، آوريل ٩٤)