خاطرات
آرشيو
تماس
English
تلاش
سايت سهيلا شريفی
17/10/03_05/01/04
02/06/04_10/10/04
life
لينک سايتهای فيلتر نشده
این مطلب در نشریه جوانان کمونیست ۱۷۴ به چاپ رسیده است
اخيرا يکى از تئاترهاى شهر بيرمنگام انگلستان مجبور شد نمايش "بى عزتى" نوشته خانم گورپرت کاور بهاتى را بخاطر اعتراضات پيروان مذهب سيک متوقف کند و نويسنده مذکور که تهديد به مرگ شده است، ناچار شد مخفى شود. شبى که قرار بود اين نمايش روى صحنه برود، بيش از ٤٠٠ نفر از سيکهاى ساکن بيرمينگام جلو در اين تئاتر تجمع کرده و تلاش کردند بزور وارد سالن شده و نمايش را به هم بزنند. بيشتر از ٨٥ افسر پليس و تعدا زيادى پليس ضد شورش به محل حادثه فراخوان داده شدند و عده اى از تظاهر کنندگان را بخاطر شورش و بر هم زدن نظم عمومى بازداشت نمودند.
سلمان رشدى به دولت بريتانيا انتقاد کرده است که در برابر اعتراض سيکها کوتاه آمده و اجازه داده است تئاتر متوقف شود. بنظر ايشان اين امر مغاير آزادى هنر و انديشه است و دولت بريتانيا مى بايست در برابر اعتارضات سيکها مقاومت کرده و براى امنيت جان نويسنده و گردانندگان اين تئاتر حمايتهاى لازم را فراهم مى نمود.
نمايشنامه بى عزتى "بى ناموسى" ظاهرا يک کمدى سياه است که ماجراى تجاوز و قتل يک دختر جوان را در معبد (عبادتگاه) سيکها نشان مى دهد. معترضين و منتقدين اين نمايشنامه معتقدند که نويسنده با نشان دادن ماجراى قتل و تجاوز در عبادتگاه سيکها به اعتقادات پيروان اين مذهب توهين کرده است.
اين اولين بار نيست که مذهب و خدا با هنر و آزاد انديشى سرشاخ مى شوند. در تاريخ همين دو دهه اخير به نمونه هاى فراوانى بر مى خوريم که نويسنده اى بخاطر اينکه جرات کرده و يکسرى اعتقادات و خرافات رايج را زير سوال برده است، از طرف جريانات مذهبى فتواى مرگ گرفته و ناچار شده است در خفا و ترس دائم به زندگيش ادامه دهد. چند نمونه زير از جمله موارد مشهور و پر سر و صداى چند دهه اخير بوده اند:
٭ سال ١٩٧٦ شاعرى به اسم جمس کرکپو شعرى منتشر کرد که در آن يک سرباز را به تصوير مى کشد که با بدن عيسى مسيح معاشقه مى کند و نيز نشان مى دهد که خود مسيح با ١٢ مريد خود رابطه جنسى داشته است. اين شعر براى اولين بار در مجله همجنسگراها به چاپ رسيد و سردبير اين مجله آقاى دنيس لمون رسما به خاطر کفر در دادگاه محکوم شد.
٭ سال ١٩٨٧ يک عکاس آمريکائى به اسم آندرس سرانو با درست کردن عکسى که نشان ميداد کسى روى صليب مسيح ادرار مى کند، خشم عده زيادى از مسيحيان را بر انگيخت و موجب تصويب طرحى توسط مجلس شد که به موجب آن ديگر دولت از پرداخت کمکهاى مالى براى تهيه "کارهاى هنرى ناشايست" خوددارى مى کرد. اين عکس هم اکنون در ناشنال ويکتوريا گالرى استراليا عليرغم تلاشهاى فراوان کاتوليکها براى ممنوع کردن آن، به نمايش گذاشته شده است.
٭ ماجراى آيات شيطانى سلمان رشدى شهرت جهانى دارد. هر چند مدتى شايع بود که حکم فتواى خمينى براى مرگ سلمان رشدى توسط دولت ايران ملغى شده است، اما هنوز تضمينى در اينمورد وجود ندارد و سلمان رشدى همچنان ناچار است در خفا زندگى کند.
٭ تسليمه نسرين، نويسنده بنگلادشى که زندگى زنان تحت قوانين اسلامى را در کتاب خود به تصوير مى کشد، سالهاست که مجبور به فرار از کشور خود شده و در کشورهاى اروپائى مخفيانه زندگى مى کند.
٭ آخرين مورد، کشته شدن تئو وان گوگ، فيلمساز هلندى بود که همين چند هفته پيش توسط تروريستهاى اسلامى بخاطر ساختن يک فيلم انتقادى به قتل رسيد.
تمام موارد بالا و نمونه هاى بسيار بيشترى از اين دست نمايانگر اين واقعيت هستند که مذهب بنا به ماهيتش در تقابل با انديشه آزاد قرار مى گيرد و حاضر نيست بپذيرد که انسان بتواند خدايش را زير سوال ببرد و او را به سخره بگيرد. اين نمونه ها نشان مى دهد که هرجا کسى جسارت بخود بدهد و اعتقادات مذهبى را زير سوال ببرد، محکوم به مرگ مى شود و در همين دنيا مجازات مى شود.
چيزى که علاوه بر نشان دادن معبد بعنوان محل وقوع تجاوز و جنايت، رهبران سيک را عصبانى مى کند، اين است که نويسنده تلاش مى کند نابرابرى و تحت ستم بودن زن در چهارچوب اين مذهب را هم نمايش بدهد، در حالى که پيروان اين آئين معتقدند برخلاف اديان ديگر در مذهب آنها تفاوتى بين زن و مرد وجود ندارد و زنان از حقوق مساوى با مردان برابرند. خانم گورپرت کاور بهاتى در صحبتهائى که در مورد اعتراضات اخير کردند، اظهار داشته اند که اين نمايشنامه را نوشته اند چون قويا مخالف بى عدالتى و رياکارى هستند.
مهم نيست ماجراى نمايشنامه خانم بهاتى چيست و آيا ايشان قصد داشته اند سيکسيم را نقد کنند و يا بقول خودشان فقط مى خواسته اند نشان دهند که پول و قدرت دست بالا را در برابر پرنسيپهاى مذهبى پيدا کرده است. چيزى که در اين ميان اتفاق افتاده است همان سناريوى آشناى تقابل مذهب با انديشه آزاد و متفاوت است. همان تعصب و تقابل کورى که منجر به مرگ کسانى مانند وان گوگ و سوزاندن کتابهاى سلمان رشدى و تهديد و تعقيب ديگر نويسندگان و هنرمندان و دانشمندان در طول تاريخ شده است. ميشود تصور کرد که اگر سيکسم هم مى توانست در جائى از دنيا قدرت را بدست گيرد وضع زندگى مردم و مخصوصا زنان بهتر از زندگى آنها تحت حاکميت اسلام نمى شد.
28/12/04
مصاحبه با سهيلا شريفى در تلویزیون انترناسیونال ( این مطلب در نشریه آزادی زن شماره 96 به چاپ رسیده است.
مريم نمازى: در خبرها آمده است که عده زيادى از دخترانى که به دلايلى پدر و مادرشان از همه جدا شده اند و اکنون اين دخترها به سن ازدواج رسيده اند و مى خواهند ازدواج کنند با مشکل روبرو مى شوند چون پدرشان اجازه نى دهد آنها ازدواج کنند. چرا اينطور است؟ چه دلايلى وجود دارد که پدرها نمى خواهند به دخترانشان اجازه ازدواج بدهند؟
سهيلا شريفى: دلايل زيادى مى تواند داشته باشد. خبرها مى گويند پدران بخاطر لجبازى با مادر اجازه نمى دهند دخترشان ازدواج کند. من واقعا نمى دانم اين دليل چند درصد اين موارد را توضيح مى دهد. ولى اتفاقى که دارد مى افتد اين است که طبق قوانين اسلامى وقتى پدر و مادر جدا ميشوند، سرپرستى فرزندان به پدر مى رسد. در خيلى از موارد مادر بعد از جدائى حتى حق ديدن فرزندانش را هم ندارد. اما در مواردى هم که فرزندان با مادر مى مانند و پيش او بزرگ ميشوند، مانند اين مورد مشخصى که شما به آن اشاره کرديد، قوانين اسلامى دست از سر آنها بر نمى دارند و وقتى دخترى به سن ازدواج مى رسد از آنجائى که بدون اجازه پدر نمى تواند ازدواج کند، دچار مشکل مى شود. مهم نيست سن او چقدر است، ممکن است سى سال هم سن داشته باشد. اما طبق قوانين اسلامى نمى تواند بدون اجازه پدر ازدواج کند و ظاهرا بعضى از پدرها هم به هر دليلى اجازه نمى دهند دخترشان با فرد مورد نظرش ازدواج کند، بعضى پدرها که اصلا نيستند و سالهاست ارتباطشان با فرزندشان قطع شده است و کسى نمى داند کجا هستند و بعضيها از فرد مورد نظر خوششان نمى آيد و ديگران هم بقول اخبارى که شما خوانديد لجبازى مى کنند. مهم نيست به چه دليلى اين مانع بوجود مى آيد. چيزى که غير انسانى است و بايد مورد اعتراض قرار گيرد اين حقيقت است که اين دختران حق تصميم گيرى براى آينده خود را ندارند. که زن نمى تواند بعنوان يک انسان حق انتخاب داشته باشد. تازه اين يک جنبه اين معضل است.
مريم نمازى: اما ظاهرا در اين موارد دختر مى تواند به دادگاه رفته و از دادگاه بخواهد به او اجازه ازدواج بدهد. آيا اين بنظر شما راه حل هست يا نه؟
سهيلا شريفى: يک لحظه دادگاههاى ايران را تصور کنيد و مشکلاتى را که يک دختر جوان بايد در کريدورهاى اين دادگاهها متحمل شود را در نظر بگيريد تا بتوانيد تصميم بگيريد آيا اين راه حل خوبى هست يا نه. حتى اگر دخترى شهامت کافى داشته باشد و بخواهد موضوع را به دادگاه بکشد هم بايد از هفت خوان رستم بگذرد تا به نتيجه برسد. بايد به دادگاه ثابت کند که حق با اوست، دادگاه بايد تحقيق کند و متقاعد شود که دلايلى که پدر براى مخالفت با ازدواج دخترش دارد درست نيست و الى آخر. از طرف ديگر محدوديتها و ملاحظات زياد فرهنگى و سنتى است که مانع مى شود اين پرونده ها به دادگاه برسد. فکرش را بکنيد، بسيارى از خانواده ها نمى خواهند بخاطر ازدواج پسرشان با چنين دخترانى کارشان از همان اول به دادگاه و دادگاه کارى کشيده شود. حتى اگر بعضى خانواده ها روشن و مدرن هم باشند سنتى فکر نکنند و مانعى در اينکار نبينند، خود سر و کله زدن با دادگاه و طى کردن اين پروسه مهر خود را خواهى نخواهى بر زندگى اين زوج خواهد گذاشت و آنها را از همان ابتدا دچار مشکل خواهد کرد.
مريم نمازى: بعضى از دخترانى که در اين مورد با خبرنگاران مصاحبه کرده اند، مى گويند اين کار تحقير آميز است. مى گويند احساس مى کنند به آنها بى احترامى مى شود و به آنها اهانت مى شود که مجبورند براى چنين کارى به دادگاه بروند.
سهيلا شريفى: دقيقا همينطور است و اين ريشه در قوانين اسلامى دارد که زن را انسان بحساب نمى آورد و به او اجازه انتخاب براى زندگيش نمى دهد. وقتى مى گوئيم انسانى به سن بلوغ رسيده است يعنى يک فرد بالغ و عاقل است و مى تواند براى زندگى خودش تصميم بگيرد. طبق قوانين بين المللى يک فرد ١٨ ساله انسان بالغ محسوب مى شود و مى تواند ازدواج کند و يا براى آينده اش نقشه بريزد. اين انسان به کسى تعلق ندارد که لازم باشد به آن فرد مراجعه کند تا برايش تصميم بگيرد. و خوب مى توانيد تصور کنيد که زن جوان بيست و پنج يا سى ساله اى که بهش گفت مى شود نمى توانى بدون اجازه کس ديگرى ازدواج کنى و بايد يا پدرت اجازه بدهد يا بروى از دادگاه نامه بگيرى، چقدر تحقير ميشود. اين موضوع واقعا برخورنده و تحقير آميز است. زن را در موقعيتى پست و فرودست قرار مى دهد که هيچ دخالتى در سرنوشت خود ندارد.
مريم نمازى: بعضيها مى گويند درست است که بعضى از پدرها در حق دخترانشان ظلم مى کنند و آنها را برخلاف ميل خودشان شوهر مى دهند و يا نمى گذارند با کسى که مى خواهند ازدواج کنند. اما بيشتر آنها بفکر آينده و خوشبختى دخترشان هستند و از سر دلسوزى و نگرانى براى آينده دخترشان است که در امر ازدواج او دخالت مى کنند. مى گويند خيلى از پدرها واقعا چون مى دانند فرد مورد نظر دخترشان، مرد خوبى نيست، نمى خواهند دخترشان با او ازدواج کند. بهرحال اين حسن نيت است و خودبخود بد نيست. شما در اينمورد چى فکر مى کنيد؟
سهيلا شريفى: بطور واقعى خيليها براى بچه هايشان دل مى سوزانند و مى خواهند کارى کنند آنها خوشبخت شوند. ولى موضوع اين است که بالاخره زن هم يک انسان است و حق دارد بر سرنوشت خودش کنترل داشته باشد و براى آينده خودش تصميم بگيرد. حتى اگر اين تصميم غلط باشد. انسان ممکن است اشتباه بکند، تصميم غلط بگيرد، پشيمان شود و برگردد. اما نفس داشتن اين حق که انسان مى تواند براى زندگى خودش تصميم بگيرد و بر سرنوشت خودش کنترل داشته باشد، مهم است و بايد مورد توجه قرار گيرد. بنظر من پدر و مادر خوبى که براى فرزندشان دل مى سوزانند، بايد در چنين لحظات حساسى در کنار فرزندشان باشند، او را همراهى کنند و مانند يک دوست خوب او را راهنمائى کنند. اما اينکه بخواهند براى او تصميم بگيرند، اين ديگر نقض ابتدائى ترين حقوق او در زندگيش است. تازه اين هنوز يک جنب از معضل است اينکه پدرها اجازه ازدواج به دخترشان نمى دهند، هنوز در مقايسه با ازدواجهاى اجبارى و کسانى که دخترانشان را بزور بر سفره عقد مى نشانند، ابعاد کوچکترى دارد. بزور وادار به ازدواج کردن دختران جوان بسيار وسيعتر و خيلى دردناک تر است. بهرحال هر دو جنبه اين دخالت نادرست و غير انسانى است.
مريم نمازى: يعنى از هر دو طرف هيچ انتخابى نيست. جائى که مى خواهى نمى گذارند و جائى که نمى خواهى بزور مجبورت مى کنند. اما شما فکر مى کنيد اينکه چنين حق ساده اى از انسان گرفته مى شود بيانگر چيست؟
سهيلا شريفى: بنظر من بيانگر اين حقيقت است که در جامعه ايران تحت حاکميت قوانين اسلامى زنان از هيچ حق و حقوقى برخوردار نيستند و به آنها بعنوان انسان برابر برخورد نمى شود. از همان زمانى که بدنيا مى آيند تا زمانى که از دنيا مى روند، کسى صاحب و مالک آنهاست، هميشه بايد کسى ديگر برايشان تصميم بگيرد، کسى بايد در زندگيشان دخالت کند، کسى بايد سرنوشتشان را تعيين کند. حتى در مورد خصوصى ترين عرصه هاى زندگيشان، يعنى ازدواج حق تصميم گيرى ندارند. فکرش را بکنيد، آدم مى خواهد برود با يک نفر ديگر زندگى کند، بايد مسائل زندگيش را با او شريک شود، بايد زير يک سقف تا آخر عمرش با او باشد، اين اتفاق ساده اى در زندگى يک فرد نيست. و اگر انسان نخواهد اينکار را بکند، اگر مجبورش کنند و يا اگر بر اساس تصميم ديگرى پاى اين پيوند رفته باشد، مى توان تصور کرد که هر لحظه اين زندگى تبديل مى شود به جهنم، به شکنجه و اين يعنى نقض پايه اى ترين حق انسان در زندگى. اين يکى از پايه اى ترين مشکلات خانواده ها در جامعه اى مانند ايران است. مشکلات عديده اى مانند مساله طلاقها، اختلافات درون خانوادگى، خشونتهاى خانگى و خيلى ديگر از مشکلات از اين سرچشمه مى گيرد که دختر و پسر از همان بچگى در دو تا دنياى متفاوت زندگى مى کنند. حق ندارند با هم بزرگ شوند، حق ندارند، با هم مدرسه بروند، حق ندارند با هم آشنا شوند، حق ندارند با هم رابطه داشته باشند و حق ندارند تصميم بگيرند با چه کسى ازدواج کنند. وقتى چنين افرادى ناگهان به هم مى رسند، آنهم نه بخاطر اينکه خودشان دوست دارند، بلکه بخاطر اينکه پدرهايشان فکر مى کنند آنها با هم خوشبخت مى شوند و با بار مشکلات و مسئوليتهاى زندگى روبرو مى شوند، عجيب نيست که زندگى برايشان جهنم شود.
مريم نمازى: البته فرق زيادى نمى کند چون طبق قوانين اسلامى وقتى هم که زنى ازدواج مى کند شوهر سرپرست او ميشود. يعنى حتى اگر خودش هم انتخاب کرده باشد، بالاخره هنوز تحت سرپرستى يک مرد است.
سهيلا شريفى: همينطور است. تحت قوانين اسلامى زن خودش هويت مستقل ندارد. هميشه پدر، برادر، شوهر و يا مرد ديگرى صاحب اوست. زن خودش انسان محسوب نمى شود، نمى تواند براى زندگى خودش تصميم بگيرد، نمى تواند از بچه هايش سرپرستى کند، نمى تواند تصميم بگيرد کى از خانه بيرون برود يا نرود و نمى تواند زندگيش را خودش اداره کند. منتها مساله اى که اينجا مطرح ميشود و خيلى هم مهم است، حق انتخاب است. ممکن است دخترى که خودش انتخاب مى کند با کسى که دوست دارد ازدواج کند هم دچار خيلى مشکلات شود و الزاما زندگى خيلى خوبى نداشته باشد، ولى همينکه اين حق را دارد و مى تواند بعنوان يک انسان انتخاب کند و بر سرنوشت خودش تسلط داشته باشد، نوعى اعتماد بنفس و پشتوانه به او مى دهد که از خودش دفاع کند.
مريم نمازى: ولى حتى تحت حاکميت جمهورى اسلامى هم خيليها با هم روابط انسانى و خوبى مى گيرند، اين نشان مى دهد که حتى در آن شرايط هم انسانيت و روابط انسانى مى تواند وجود داشته باشد و خيليها سعى مى کنند بر اساس چنين مناسبات انسانى زندگى کنند.
سهيلا شريفى: خوشبختانه اين يکى از نقاط بسيار خوب و قابل توجه جامعه ايران است. اگر اين مقاومت و اين تلاش براى زندگى انسانى نبود، اگر اين انسانيتى که شما مى گوئيد در ميان مردم نبود و اگر مردم به قوانين و سنتهاى ارتجاعى حاکم اجازه مى دادند، جمهورى اسلامى به مراتب بدتر از طالبان عمل مى کرد و جامعه را خيلى بيشتر به قهقرا مى برد. همين مقاومت، همين فرهنگ مدرن و انسانى و همين مبارزه و تلاش مردم است که نه تنها اجازه نداده جمهورى اسلامى بتواند موفق شود، بلکه آنرا را قدم به قدم به عقب رانده اند و به تمام قوانين رتجاعى آن "نه" گفته است. جوانان ايرانى با تمام محدوديتها و قوانين دست و پا گير و بگير و ببندها و شلاق خوردنها، سعى مى کنند روابط مدرن ترى با هم داشته باشند، سعى مى کنند قبل از ازدواج با هم آشنا شوند، سعى مى کنند خودشان براى زندگى خودشان تصميم بگيرند و سعى مى کند زندگى خانوادگى انسانى ترى داشته باشند.
وقتى در را باز کردم و وارد محل کارم شدم تقريبا چيزى نمى ديدم. باران ريز و تندى که بيرون مى باريد طبق معمول انگار جائى بهتر از عينک من سراغ نداشت، باد قطره هاى سمج آنرا را يک راست مى آورد و روى عينک من مى انداخت. بخار داخل اتاق هم که بيش از بيست نفر در آن وول مى خوردند، همه چيز را تکميل کرده و ديوراى بين من و ديگران درست کرد. معمولا چنين روزهائى قبل از هرچيز بايد عينکم را پاک کنم تا بتوانم چيزى را ببينم و به کسى سلام کنم. براى همين وقتى در چنان حالت نابينائى يک صداى آشنا گفت "سلام، عيد شما مبارک، ديروز نبودى جشن گرفته بوديم." من واقعا فکر نمى کردم آقاى "چ" دارد با من حرف مى زند. چند ثانيه طول کشيد تا عينکم را دوباره به چشمم گذاشتم و متوجه شدم آقاى "چ" به من خيره شده است و منتظر جواب سلامش است. "ببخشيد با من بوديد؟" "البته با شما بودم ديروز نبوديد عيد را به شما تبريک بگويم. اصلا مدتى است شما را نديده ام."
بايد اقرار کنم که نمى دانستم منظورش چه عيدى است و وقتى از او سوال کردم کدام عيد بيچاره چيز نمانده بود شاخ در بياورد. همکاران ديگرم که مى دانند من چه کمونيست ضد مذهبى هستم بزور جلوى خنده اشان را گرفته بودند. "عيد فطر ديگر، شما چه مسلمانى هستيد که خبر نداريد؟"
"آها، بله خيلى ممنون. آخه من اصلا مسلمان نيستم""يعنى چى مسلمان نيستى؟ همه ايرانيها مسلمانند، مگه نه؟" و در اين لحظه برگشت و به همکار ايرانيمان که گوشه اى نشسته بود و صورتش را پشت روزنامه اش قايم کرده بود، نگاه کرد. قبل از اينکه او جواب بدهد من گفتم. "نه همه ايرانيها مسلمان نيستند. خيليها نيستند. من که نيستم. من آته ئيست هستم و به هيچ خدائى اعتقاد ندارم."
آقاى "چ" پيرمرد مهربان و ساده اى است که از پاکستان آمده و سالهاى سال در انگلستان زندگى کرده است. هيچوقت در مباحث تند و پر حرارتى که در محل کارمان در ميگيرد (و معمولا من يک پاى اصلى اين مباحثات هستم) شرکت نمى کند. بيشتر وقتها براى اينکه درگير نشود از اتاق بيرون مى رود و يا گوشه اى مشغول کتابش مى شود. هر وقت هم کسى از او در مورد موضوعى نظرش را مى پرسد مى گويد پدر خدا بيامرزش به او نصيحت کرده که در مورد مذهب و سياست با کسى بحث نکند. وقتى هم بطور اتفاقى وارد يک بحث مى شود همه بخاطر سنش ملاحظه اش مى کنند و چيزى در مخالفتش نمى گويند و در نتيجه بحث زيادى در نمى گيرد و پيرمرد مهربان ما هم از اينکه يکى دو نفر را ارشاد کرده است در دلش احساس رضايت مى کند. اما امروز هم ايشان بنظر مى رسيد نصيحت پدرش را فراموش کرده و هم من کسى نبودم که حوصله مردم دارى را داشته باشم و اول صبحى شروع کرديم به بحث شيرين سياسى يا شايد مذهبى!!!
"پدر و مادرت چى؟ آنها هم بى دين هستند؟"
"نه پدرم ملا بود، مادرم هم مسلمان است."
انگار بارى را از روى دوشش برداشته باشند، با لبخند رضايت بخشى گفت "پس تو هم مسلمان هستى ديگر دخترم. آدم وقتى مسلمان بدنيا مى آيد، نمى تواند چيز ديگرى باشد."
"نه اينطور نيست. مذهب رنگ چشم نيست که آدم با آن بدنيا بيايد. هيچ بچه اى با هيچ مذهبى بدنيا نمى آيد. مذهب يک عقيده است، يک گزينه که مانند همه عقايد ديگر انسان مى تواند انتخاب کند يا رد کند. البته اگر به انسان اين اختيار را بدهند که آزادانه انتخاب کند. اگر بچه ها را شستشوى مغزى ندهند، اگر بخاطر رد آن انسان را ترور نکنند.
"ولى مذهب راه و روش زندگى است. انسان بايد مذهب داشته باشد تا بتواند خوب و بد را تشخيص دهد. بچه ها با خدا و مذهب است که راه درست در زندگى را ياد مى گيرند، روحشان تزکيه مى شود و به صراط مستقيم هدايت مى شوند. بدون اين راهنماى عمل انسان وحشى و بى بند و بار مى شود."
"برعکس در مدارس مذهبى و تحت آموزشهاى مذهب، کودکان ياد مى گيرند که انسانها با هم نابرابرند، که خدا عده اى را بر عده اى ديگر برتر آفريده است، که زنان نصف مردانند، که آنهائى که هم دين تو نيستند کافرند و کشتنشان ثواب است، که انسان شکر گذار خدا باشد که اين نظام وارونه را زير سوال نبرد، که تصميم نگيرد بر سرنوشت خودش کنترل داشته باشد و غيره. اين صراط مستقيم نيست يا اگر هم هست من يکى راهم را کج کرده ام."
او گفت و من گفتم تا وقتى که يادش آمد "خوب ديگه دخترم، خدا تو را هم به راه راست هدايت کند. بقول خدا بيامرز پدرم حرف زدن در مورد اينجور چيزها فقط دهن آدم را تلخ مى کند. بهتر است فراموش کنيم و بجاش يک چائى بخوريم"
21 نوامبر 2004
وکيل مدافع به پسر جوانى که بخاطر رانندگى بدون گواهينامه دستگير شده بود، گفت زياد نگران نباش، بخاطر اين جرم فقط جريمه ات کرده و قبض جريمه را برايت پست ميکنند. ولى اگر جريمه را پرداخت نکنى ممکن است زندانى شوى. پسر جوان با خنده جواب داد عيبى ندارد من هم در صندوق پستى خانه ام را تخته کوبى ميکنم.
نه من و نه وکيل مدافع ماجرا را نفهميديم. نمى دانستيم جريمه دادن چه ربطى به تخته کوبى جا نامه اى دارد و کجاى اينکار خنده دار است. ناچار از او خواستيم برايمان توضيح دهد. جواب داد "ديروز يکى از دوستانم به سه ماه زندان محکوم شد چون پستچى را کتک زده بود." ظاهرا اين آقا که از دست قبضهائى که هرروز از طريق پست بدستش ميرسيده و بايد پرداخت ميکرده ذله شده بود و تصميم ميگرد با تخته کوبى کردن سوراخى که از آنجا نامه را بداخل خانه مى اندازند جلوى رسيدن اين قبضها را بگيرد. پستچى بيچاره که فکر ميکرده چيزى مانع از باز شدن دريچه صندوق نامه ها شده، هرروز نامه ها را يکى يکى با احتياط از زير در به داخل خانه مى اندازد. اين موضوع موجب خشم آقاى مذکور که همه اين بلايا را زير سر پستچى ميديد شده و يکروز با دوستانش به کمين مى نشينند و به محض اينکه پستچى نامه را از زير در رد ميکند، در را باز کرده و به او حمله ور ميشوند. کار به دادگاه ميکشد و ايشان سه ماه حکم ميگيرند.
حماقت محض است اما باور کردنى است. وقتى هرروز صبح بيدار ميشوى و قبض آب و برق و تلفن و گاز و کرايه خانه و بيمه ماشين و هزار و يک زهرمار ديگر را ميبينيد، دوست داريد دق دلتان را سر کسى خالى کنيد. بيچاره پستچى!!
15/11/2004
تا وقتى که سايتم به دليل مشغله هاى فراوان ديگر تعطيل نشده بود نمى دانستم که شما دوستان عزيز اينهمه به آن لطف داريد. اين مدت دوستان زيادى براى من ايميل داده و دليل تعطيل شدن سايتم را پرسيده اند. خيليها توصيه کرده اند که سايتم را دوباره راه اندازى کنم "حيف است، سايت خوبى بود" "دلمان براى خواندن ادامه داستان زندگيت تنگ شده، آنرا دوباره شروع کن."
خوب من دوباره برگشته ام و اميدوارم بتوانم جوابگوى انتظارات بالاى شما از اين سايت باشم. لطفا اين سايت را به دوستان و آشنايانتان معرفى کنيد و با نامه ها و پيشنهاداتان آنرا مزين کنيد.
٢٠ اکتير ٢٠٠٤
ماه رمضان است و جمهورى اسلامى حاکم بر ايران بيش از پيش بندهاى سرکوبش را سفت کرده است تا مبادا خوردن و نوشيدن مردم پايه هاى نظامش را بلرزاند. نيروههاى سرکوب رژيم در خيابانها و کوچه پس کوچه هاى شهرها ولو هستند و اينبار چشمشان به دهان مردم و جوانان است. هر حرکت لبى را با دقت مى سنجند تا مبادا کسى مشغول ارتکاب جرم بزرگ اين ماه (خوردن) باشد، هر رهگذرى را مى بويند تا مبادا کسى تازه سيگارى کشيده باشد. دانشگاهها و ادارات دولتى بوفه هايشان را تعطيل کرده اند و مامورين مخصوصى براى پيدا کردن مجرمين در گوشه و کنار اين موسسات گمارده اند. روساى دانشگاهها کف به دهان آورده و داد مى زنند و تهديد مى کنند که هرکس روزه خوارى کند باکميته هاى انظباطى دانشگاهها سر و کار دارد، يعنى اينکه ممکن است اخراج شود و يا براى مدت چند ماه از تحصيل محروم گردد و حتى مجازاتهاى بيشترى در انتظارش باشد.
مخصوصا براى زنان ماه رمضان مترادف است با فشارها و سختگيريهاى بيشتر از طرف حکومت. در ماه "مبارک" رمضان خانمها بايد بيشتر رعايت حجاب کنند، در ماه "مبارک" رمضان آرايش کردن گناه بزرگترى است و مجازات بيشترى دارد و الى آخر. حتى طبق خبرى که در يکى از وبلاگها آمده بود، ادارات دولتى زنان را نيم ساعت زودتر مرخص مى کنند که به وظايف "خانه دارى" خود برسند و بتوانند افطارى اعضاى ديگر خانواده اشان را تهيه نمايند. هر چه باشد، اکنون ماه "مبارک" رمضان است و زنان بايد بيشتر از ديگر مواقع به وظ